شمارهٔ ۳۶۵ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی سر از قدم یار برنمیگیرد
که جان دهد دل از این کار برنمیگیرد
تو برق عالم اسراری و عجب که ز تو
شرر به پرده اسرار برنمیگیرد
عبث به چشم تو گفتم که خون خلق مخور
که مست عادت هشیار برنمیگیرد
به تن چو بار گرانست جان بگو جانان
چرا ز دوش من این بار برنمیگیرد
بزن تو تیغ به سر مدعی که من سپرم
به تیغ یار دل از یار برنمیگیرد
چرا که سوز درونست همچو شمع به دل
عجب که شعله به یک بار برنمیگیرد
مگو که کشته تیغ تو جان به سختی داد
که دل ز لذت دیدار برنمیگیرد
اگر به دوزخ آشفته را بسوزانی
که دل ز حب ده و چار برنمیگیرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و دلدادگی اشاره میکند و بیان میکند که فردی که عاشق است، نمیتواند از عشق و زیبایی معشوق چشمپوشی کند. او از غم و درد ناشی از عشق صحبت میکند و میگوید که حتی در سختیها و عذابها نیز نمیتوان دل را از عشق دور کرد. شاعر به قدرت و جذابیت یار اشاره دارد و بیان میکند که در برابر عشق، حتی جان هم فدای آن میشود. در نهایت، او تأکید میکند که دل به سادگی از عشق نمیگذرد، حتی اگر در سختترین شرایط قرار گیرد.