شمارهٔ ۳۷۰ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عاشقی را کز لب لعلی شرابش میدهند
از دل بریان خود لابد کبابش میدهند
هر دلی کاو چنگ زد در تار زلف مهوشان
گوشمال از دستها همچون ربابش میدهند
هرکه گستاخانه ارنی گوی شد در طور عشق
لن ترانی چون کلیم آخر جوابش میدهد
حبذا نقشی که بندد خامه بیرنگ عشق
همچو چشم من ثباتی اندر آبش میدهند
عاشقان تا باز نشناسند خون خود به حشر
در سرانگشت بتان رنگ خضابش میدهند
ذرهای کاندر هوای مهر رویت رقص کرد
حکم بر تسخیر ماه و آفتابش میدهند
هر کرا در کف بود خاک در پیر مغان
میستانند و به منت زر نابش میدهند
هرکه باشد حب حیدر در دل او بیحساب
ایمنی از پرسش روز حسابش میدهند
جا کند آشفتهوَش هرکس به کوی مرتضی
کسی ستاند گر بهشت هشت بابش میدهند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عاشقی و حال و هوای عاشقان میپردازد. او از شراب عشق و زخمهای عاشقان که به عشق میرسند، سخن میگوید. دلهای عاشق که در تلاش برای رسیدن به معشوق هستند، با ناملایماتی مواجه میشوند اما همچنان به عشق ادامه میدهند. عشق به عنوان نیرویی قدرتمند، نه تنها دلها را تسخیر میکند بلکه سبب میشود عشق در دلها جای بگیرد و ثباتی بیابد. در نهایت، شاعر به امان آمده از پرسشهای روز قیامت و بهشت promised اشاره میکند، و عشق و محبت به علی (ع) را به عنوان راهی برای نجات معرفی میکند.