نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۲ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

جان میدهم بسوغات باد ار پیامت آرد

کاین جان بپای جانان قدر اینقدر ندارد

در نوبهار عشقت ابریست بی طراوت

تا ابر دیدگانم بر نوگلی نیارد

هر کاو که عکس ساقی در جام می ببیند

سر را زپای مینا چون جام برندارد

آن خورده زخمه عشق وان دیده جلوه حسن

گر مطربی بنالد یا بلبلی بزارد

جز زان لبان نوشنی مرهم کجا پذیرد

داغی که لاله روئی در سینه ای گذارد

نخل وجود ما را جز غم ثمر نباشد

حاشا که نخل حرمان جز این رطب برآرد

هر کو که دید چوگان آن زلفکان فتان

چون گو سر از ارادت در پای او سپارد

دنیا بخاک کن پست بر آخرت فشان دست

آشفته مستی عشق بنگر چه نشئه دارد

جز بر علی و آلش دیگر نظر حرامست

عاشق چو گشت صادق دل بر تو می گمارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر غم و درد عشق را بیان می‌کند. شاعر جان خود را در راه معشوق فدا می‌کند و عشق را با بهار و گل تشبیه می‌کند، اما می‌گوید که این بهار بی‌طراوت است و نمی‌تواند به او شادی بدهد. او به زیبایی ساقی و جلوه‌های عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که جز لبان معشوق، مرهمی برای درد عاشقی وجود ندارد. در ادامه، به غم و اندوه زندگی اشاره کرده و می‌گوید که هیچ میوه‌ای جز غم برای درخت وجود ما وجود ندارد. او همچنین بر این نکته تأکید می‌کند که دنیا هیچ ارزشی ندارد و عشق ورزی به علی و آل او همواره حرام نیست. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که عاشق واقعی باید دلش را به معشوق بسپارد و صادق باشد.