شمارهٔ ۳۸۷ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
برون از دیده غواص صد دریای خون آمد
که تا یک گوهر ارزنده از دریا برون آمد
زبس دلهای خونین کرده جا در نافه زلفش
عجب نبود گر از آن موی مشکین بوی خون آمد
مگر زلف نژند تو کمند خاطر من شد
که هر جا میکشد دل در قفایش بیسکون آمد
مرنج از راستی کز سرو موزون بر بیالائی
بمه سنجیده ام حسن رخت صدره فزون آمد
زکف شد دامن دلدار اکنون باد در دستم
چها زین پس بمن یا رب زبخت واژگون آمد
چگونه ره برم در شام هجران بر سر کویش
اگر نه بوی زلف عنبرینش رهنمون آمد
اگر دیوانه زنجیر زلف آن پری روئی
برت آشفته صد مجنون پی درس جنون آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و احساسات عمیق و دردناک ناشی از جدایی و فراق است. شاعر از عمق حسی که تحت تأثیر زیبایی محبوبش به وجود آمده، سخن میگوید و به تمثیلهای گوناگون، مانند دریاست، استفاده میکند. با تأکید بر زلف محبوب که چون کمندی دلش را اسیر کرده و بوی خون را تداعی میکند، نشان میدهد که عشق میتواند هم زیبا و هم مملو از رنج باشد. احساس ناامیدی و سرگشتگی در مسیر عشق و همچنین دشواریهای جدایی و هجران در اشعار مشهود است. شاعر به دنبال راهی برای کنار آمدن با این عشق و هجران است و به جنون ناشی از این عشق نیز اشاره میکند.