شمارهٔ ۳۹۷ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
از مردم چشم تو دل زلفت به یغما میبرد
جان دستمزد آن دزد را کز دزد کالا میبرد
ترکی که از ملک دلم طاقت به یغما میبرد
ترک نگاهش یکتنه یغما ز تنها میبرد
از غمزه غارتگرش یرغو به سلطان میبرم
بیباک بین کز چابکی دل بیمحابا میبرد
گفتم به خالش کی سیه بگریز از این آتشکده
گفتا در آتش جایگه هندو به عمدا میبرد
زلفش شکن اندر شکن چشمش به قصد جان من
این جادو و آن راهزن یا میکشد یا میبرد
دل گبر و وی زردشت او ایمان من در مشت او
خون دلم انگشت او از بهر حنا میبرد
آن ترک آذربایجان افروختم آذربایجان
باد صبا خاکسترم اینک به صحرا میبرد
آن نرگس خمار او و آن زلف چون زنار او
گاهی به دیرم میکشد گه در کلیسا میبرد
شاید که تا آشفته را جان وارهد از این بلا
بر دامن زلف بتان دست تولا میبرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق به محبوبی است که قلب و جان شاعر را به یغما میبرد. شاعر در این اشعار از زیباییها و ویژگیهای محبوبش، از جمله چشمان جادوگر و زلفهای افسونگرش، سخن میگوید، و احساس میکند که این جذابیتها او را به سوی نابودی یا دلبستگی عمیقتر میکشند. همچنین، شاعر به نوعی خود را قربانی عشق میداند و در پی یافتن آرامش از دردهای ناشی از این عشق، با اشاره به مکانهای مختلف مانند کلیسا و دیر، به مکانهایی که در آنها میتواند آرامش یابد، اشاره میکند. در پایان، تصویرسازی از دل و احساسهای قوی، نشان میدهد که عشق و زیبایی محبوب، بر زندگی شاعر تسلط دارد و او را هدایت میکند.