شمارهٔ ۴۰۴ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بود
تا بکی گوهر اسرار تو بنهفته بود
تا بکی بر نکن چشم خود از خواب خمار
فتنه هر چند که به باشد گر خفته بود
چهره بنمای در آئینه ام ای شاهد غیب
زآنکه مرآت دل از زنگ هوس رفته بود
گفتم این شوخی و آئین ظرافت بگزار
گفت خوش باش که معشوق تو آلفته بود
مطرب از بهر خدا راست بزن پرده وصل
سخنی گوی از این قصه که نشنفته بود
گفته بودم که بگویم ببرت شوخ فراق
پیش چشمان تو هر راز نهان گفته بود
در سویدای دلم نیست بجز سر جنون
تا که سودای تو اندر سر آشفته بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن به غم و راز عشق اشاره میکند و از ناگفتههای این عشق صحبت میکند. او به دنبال چهره معشوقش است و میخواهد که معشوق در آینه دلش خود را نشان دهد. همچنین از معشوق میخواهد که او را در شادی و زیبایی همراهی کند و به خاطر عشق و فراقش، دلش به جنون افتاده است. به طور کلی، شاعر احساسات عمیق و پیچیده خود را درباره عشق و فراق بیان میکند.