شمارهٔ ۴۰۹ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ایدل غم عشق ریشه ات کند
از کوی بتان تو رخت بربند
از تیر نظر بخون نشستی
ای دیده در نظر فروبند
تو مور و بود حریف تو پیل
تو کاهی و عشق کوه الوند
حاشا که بود تو را نصیبی
جز زهر از آن لب شکرخند
این نغمه کیست کاید ازنی
جانسوز نوائید زهر بند
شدجای دلم بکوی تو تنگ
از بسکه بروی هم دل افکند
فرصت ندهند مشتری را
زین سان که مگس نشسته بر قند
ناسور نمود زخمت ایدل
نه از پند تو راست سود و نه بند
چون نیست تو را دگر علاجی
این است صلاح تو که یکچند
آشفته صفت بری زاغیار
با مهر علی کنی تو پیوند
از بلبل زند خوان بیاموخت
زردشت کتاب زند و پازند
مجنون شده ای زشور لیلی
یعقوب شدی زمهر فرزند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره غم عشق و دردهایی است که از آن ناشی میشود. شاعر از عشق انسان به معشوق صحبت میکند و بیان میکند که این عشق میتواند عواقب تلخی به همراه داشته باشد. او به تصویر کشیدن احساسات عمیقش، از زخمها و دردهای دل میگوید و به کار بردن تصاویری همچون «مور و پیل» و «کاهی و کوه» نشاندهنده تفاوتهای فاحش بین عشق و درد و حالتی از ناامیدی است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که باید از این عشق آسیبزا فاصله بگیرد و به سوی دوستی واقعی و محبت حقیقی برود. همچنین اشاره به این دارد که عشق میتواند انسان را به جنونی برساند و یادآور داستانهای عاشقانه در ادبیات است.