نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۸ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

شوخ چشمان دلی چو بخراشند

نمک از لعل لب بر او پاشند

رنج بردن بکوه حاجت نیست

گو بعشاق سینه بخراشند

حاجیان روزها بشب آرند

تا شبی بو که در حرم باشند

عارفان ار تو را شناخته اند

چه غم ار در لباس او باشند

رنگ تزویر زاهدان دارند

عاشقان می پرست و قلاشند

خواجه تاش تو آفتاب و مهند

ابر و باد آب پاش وفراشند

بت پرستان بنقش بت مفتون

حق پرستان بیاد نقاشند

منکران ولای حیدر را

گو بانکار خویشتن باشند

در دل آشفته راست نقش نگین

بملامت چگونه بتراشند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عشق و دلبستگی عمیق عاشقان به معشوق می‌پردازد. شاعر تأکید می‌کند که عشق واقعی فراتر از درد و رنج‌های ظاهری است و حتی عارفان و زاهدان نیز ممکن است در پوشش دیگری باشند. عشق و زیبایی، در چشم عاشقان، چنان جلوه می‌کند که حاضران در برابر آن، حتی اگر در لباس فرقه‌های دیگر باشند، دل‌ها را شاد و سرشار از محبت می‌کنند. با وجود ظاهر و رفتار زاهدان، عشق واقعی به معشوق همیشه در دل‌ها جاری است و بر چهره‌ها نقش می‌بندد. شاعر در نهایت، به اهمیت محبت و ایمان نسبت به معشوق و حجت‌های او اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر برخی منکر حقایق باشند، عشق واقعی نمی‌تواند تحت تأثیر آن‌ها قرار گیرد.