شمارهٔ ۴۵۷ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خنک آنقوم که در کف می روشن دارند
بزم از شعله می وادی ایمن دارند
تا بمیخانه چه رفتست که امشب مستان
همه در مسجد و محراب نشیمن دارند
بگذر از سیمبران ایدل شیدا کاین قوم
روی از آئینه دل از روی و آهن دارند
من و کنج قفس و جور و جفای صیاد
گرچه مرغان چمن جای بگلشن دارند
در ره بادیه ترکان بکمینند اما
نتوان گفت چو چشمان تو رهزن دارند
برفوی دل صد پاره ام اینان آیند
رشته از زلف و زمژگان همه سوزن دارند
در صف حشر که یعقوب گریزد زپسر
ای خوش آنان که تو را دست بدامن دارند
گرچه آشفته سودای علی شد دو جهان
تو نپندار که سودای تو چون من دارند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تمایز بین گروهی از مردم اشاره میکند که در دنیای مادی و عشق به می و میخانه غرق هستند و در عوض، گروهی دیگر در حال پرستش و عبادت در مساجد به سر میبرند. شاعر به زیبایی و جذابیت چشمان محبوبش اشاره میکند که باعث میشود کسی نتواند از آن چشمها فرار کند. او همچنین از وضعیت خود به عنوان یک پرنده در قفس سخن میگوید که به رغم درد و رنج، دلش را به زلف محبوب پیوند داده است. در نهایت، شاعر به ناپایداری احساسات انسانی اشاره میکند و میگوید که علیرغم سردرگمی و آشفتگی دنیا، عشق واقعی به محبوبش پایدار است و دیگران نمیتوانند مانند او این احساس را داشته باشند.