نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۲۵ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

مژده ای دل که اویسی ز قَرَن می‌آید

بوی رحمٰن به من از سمت یمن می‌آید

عشق چو نور نبی در دل من جلوه‌گر است

عجبی نیست اویس ار ز قَرَن می‌آید

شوکت خار شد و نوبت دم سردی دی

بلبلان مژده که گل سوی چمن می‌آید

زاغ گو نغمه ناخوش مرا اندر باغ

که سحر بلبل با صوت حسن می‌آید

گو به یعقوب دو چشمان تو روشن که بشیر

اینک از مصر سوی بیت حزن می‌آید

دل بیمار چه مانی که مسیحی به رَه است

کز دمش روح روان باز به تن می‌آید

باد مشاطه گلزار همه‌روزه به باغ

بهر آرایش سوری و سمن می‌آید

شده در عین غم آشفته طربناک مگر

به سوی طوس رفیقی ز وطن می‌آید

خاک‌بوسی شه طوس مبارک بادش

که باید سر سودایی من می‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعری حاکی از آمدن شخصیتی مهم و معنوی به نام اویس است که بویی از رحمتی بزرگ به همراه دارد. عشق به نور نبوی در دل شاعر تابیده و او جذابیت این آمدن را توصیف می‌کند. شاعر به مژده‌ای از شکفتن گل و آواز بلبلان اشاره دارد و از خبر خوشی درباره نور و عشق می‌گوید. همچنین به یعقوب و بلاغت داستان او اشاره کرده و از درد و رنج دل بیمار سخن می‌گوید که مسیحی در حال آمدن است تا نشاط و حیات را به او بازگرداند. شعر در نهایت به احساس شوق و انتظار برای دیدار دوستان و عزیزان و برای بهار و طراوت اشاره دارد.