شمارهٔ ۷۶۹ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
تو مگو که ناسزا بود خدایت ار بگفتم
تو بتی و من برهمن سزد ار بسجده افتم
منم آه آن گل زرد ببوستان صنعت
تو چنین بپروریدی نه بخویشتن شکفتم
بدل آتشم نهان بود و چو شمع شعله ای زد
بفکنده پرده از راز که بارها نهفتم
بهوای آنکه آئی تو بخلوت درونم
همه پای تا بسر جان زغبار تن برفتم
بخیال لعل نوشت که رقیب قوت جان کرد
همه شب زنوک مژگان در آبدار سفتم
تو که شیر کردگاری سگ خود مران خدا را
سر خود نهاده بر دست بدرگهت بخفتم
سخنی بجذبه آشفته مگو که کس نگیرد
چو به خویش آمدی باز بگو که من نگفتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و دلدادگی خود میپردازد و با استفاده از تمثیلها و استعارهها، احساسات عمیق و رازآلودش را بیان میکند. او میگوید که حتی اگر خداوند را ناسزا بگوید، چون دلش به عشق معشوق وابسته است، به سجدهاش میافتد. شاعر به جنگ داخلی خود اشاره میکند که بین عشق و عقل در حال وقوع است و از گرمای عشق میسوزد. او احساس میکند که برای دیدن معشوقش همه چیز را فدای عشقش میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق و جذبههای آن بالاتر از هر چیز دیگری است، حتی اگر نتواند همه احساساتش را به زبان بیاورد.