شمارهٔ ۷۹۹ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
گمان کردم که در هجرت شبی خاموش بنشینم
بر آتش دیگدان دارم کجا از جوش بنشینم
منم آن بلبل شیدا که گلزارم شده یغما
بگو خود ای گل رعنا که چون خاموش بنشینم
بود تا هوشم اندر سر از این سودا بجوشد دل
کرم کن ساقیا رطلی که تا مدهوش بنشینم
کنم چون نی همی ناله بنوشم خون دل چون می
چو بیروی تو یک شب من به نای و نوش بنشینم
مرا نار هوا در دل مرا سودای تو بر سر
سراپایم گرفت آتش کجا از جوش بنشینم
حریم کعبه دل را مقیم آستانستم
به یادت چند در این کشور مغشوش بنشینم
ز شوق حلقهٔ گیسوی تو رفتم سوی کعبه
به محراب از برای قبله ابروش بنشینم
نیارم سر فرود آشفته بر تخت جم و قیصر
اگر با آن سگ کو دست در آغوش بنشینم
در میخانه رحمت بود خاک نجف ای دل
بود با آن سگ کو یک دمک همدوش بنشینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساس تنهایی و شیدایی خود را بیان میکند. او در جستجوی آرامش در جایی است که به نظر میرسد نمیتواند به آن دست یابد. او خود را به بلبل شیدایی تشبیه میکند که در گلزارش به یغما رفته و نمیداند چگونه خاموش بنشیند. شاعر از ساقی میخواهد که به او رطلی بدهد تا بتواند دلتنگیاش را فراموش کند و از عشقش به محبوبش بگوید. او احساس میکند که ناراحتی و عشقش سراسر وجودش را گرفته و نمیتواند آرامش یابد. در نهایت، شاعر اشاره میکند که حتی اگر به مکانهای مقدس مثل کعبه هم برود، باز هم او در جستجوی محبوبش است و نمیتواند به راحتی آسوده بماند.