نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۰۲ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

زخم‌ها از شیخ و زاهد بی‌حد و مر خورده‌ام

تا شکایت بر در پیر مغان آورده‌ام

گو مَنِهْ تا جم به سر ای مدعی کاندر ازل

سر به جز بر آستان می‌کشان نسپرده‌ام

آگهی ای پیر میخانه تو از اسرار من

گرچه من از درد دل از صید یکی نشمرده‌ام

فقر تو فخر من است و بندگیت خواجگی

نیستم درویش غیر از تو طلب گر کرده‌ام

نشکفم جز از نسیم نوبهار نوصل دوست

کاز سموم هجر تو آن گلبن افسرده‌ام

خضر میخانه تویی ساقی عیسی‌دم کجاست

گو بده جامی که از جور زمان دل‌مرده‌ام

گر نمک سایی تو بر زخمم خنک داغ درون

ور کشم مرهم زخمی‌ست از نو خورده‌ام

از عنایات بزرگان جهان آشفته‌وار

التجا بر درگه شاه ولایت برده‌ام

ساقی میخانه وحدت علی پیر طریق

کاز همه کون و مکان رو بر درش آورده‌ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از زخم‌ها و دردهایی که از شیخ و زاهد تحمل کرده، سخن می‌گوید و به شکایت به پیر مغان می‌پردازد. او بیان می‌کند که تنها سر به آستان محبوب می‌کشد و از اسرار دلش آگاه است. فقر او را به افتخار تبدیل کرده و او فقط از عشق به محبوب و نسیم بهاری که او می‌آورد، می‌شکفد. شاعر به خضر، نماد راهنمایی و هدایت، و ساقی اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که جامی به او بدهد چون از ظلم زمان دلش شکسته است. او همچنین به اهمیت عنایات بزرگان و شاه ولایت اشاره می‌کند و در نهایت، عشق و بندگی خود را نسبت به پیر طریقت ابراز می‌کند.