شمارهٔ ۸۰۴ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو کوفت نوبتی پادشاه نوبت بام
چو آفتاب بر آمد مهی بگوشه بام
بصبح روشن رویش چو شام گیسو بود
برنگ کسوت عباسیان لباس ظلام
عیان زطره شبرنگ او بسی کوکب
دلی چو سنگ ولی نرم چون حریر اندام
دلم زشوق پر آتش دو دیده طوفان خیز
که از ورد دلارام دل گرفت آرام
بگفتم آیت رحمت نزول کرده زعرش
و یا که بر لب بام آمده است ماه تمام
بگفت فال همایون شدت زاول صبح
مبارکست چو آغاز لاجرم انجام
بدین بهانه ابر زیر پیراهن پیدا
چنانکه جام بلورین باده گلفام
میانه تن و روحش تمیز هیچ نبود
بخیره عقل که روحش کدام و جسم کدام
بدست ساغر صهبا گرفت و گفت بنوش
که هست شرب مدامت نصیب و عیش دوام
بغمزه گفت ززاهد مترس و فاش بخور
که این شراب حلال است و نیست آب حرام
شراب میکده رحمتست آشفته
که چاشنی چو شکر بخشدت بکام و کلام
بخوان مدیح علی ور که شیخ طعنه زند
بانتقام کشد شاه تیغ کین زنیام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف لحظهای خوشایند و زیباییهای طبیعت میپردازد. او به بام میرود و با طلوع آفتاب زیبایی چهرهای را وصف میکند که شبیه به شبهای تاریک است. حال و هوای دل او پر از شوق و طراوت است و به نظر میرسد دلش مانند سنگی سخت و در عین حال نرم و لطیف است. شاعر از رحمتی که به زمین نازل شده و همچنین توصیف ماه کامل بر بام حرف میزند. او در ادامه از نوشیدنیهای خوشمزگی صحبت میکند و به زاهدان هشدار میدهد که نباید از لذتهای زندگی ترسید؛ چرا که شراب میکده، مایهی خوشحالی و شیرینی زندگی است. شاعر به ستایش علی (ع) میپردازد و تأکید میکند که انتقام شاه از دشمنان به خاطر این ستایش، اجتنابناپذیر است. در کل، شعر به زیباییهای زندگی و موانع انسانها در لذتبردن از آن میپردازد.