شمارهٔ ۸۰۷ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چنان بطره لیلای خویش مفتونم
که در فنون جنون اوستاد مجنونم
زپرده های درون ای مژه چه میجوئی
که غنچه وش نبود غیر قطره خونم
بیار زآن می گلرنگ ساقی مجلس
که کام تلخ بود عمرها زافیونم
چه احتیاج باین نه سرادق نیلی
که خیمه هاست بسی بر فراز گردونم
مرا که یار بکامست و می بجام امشب
چه شکرها که بگویم زبخت میگونم
منکه در دشت جنون پیشرو مجنونم
شاید ار لیلی ایام شود مفتونم
یار لب بر لب من دارد و مست از می غیر
خون بدل جان بلب از آن دو لب میگونم
غرقه بحر خودی شد تن من نوح کجاست
تا از این ورطه مگر رخت کشد بیرونم
شاید کس نستاند زگرو تا صف حشر
منکه خود در عوض خرقه بمی مرهونم
گفتم ای عشق گرامی ملکی یا انسان
گفت از دایره کون و مکان بیرونم
چنگ بر دامن حیدر زده آشفته بجد
تا رهائی دهد از منت دهر دونم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت عاشق لیلاست و از حال و حس او در جنون عشق سخن میگوید. او خود را در مقام مجنون میبیند و به زیباییهای عشق و آثار آن اشاره میکند. شاعر از درد و تلخی زندگی و گذر زمان ابراز نارضایتی میکند و دربارهٔ خواستههای قلبی و نیاز به می و عشق صحبت میکند. او به تجارب روحانی و عشق والای خود اشاره دارد و در نهایت، از محبت و عشق الهی سخن میگوید که او را از قید و بندهای دنیوی آزاد میکند. در انتها، اشاره به عشق الهی و رهایی از زندگی دنیوی میکند.