نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۱۸ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بغیر دست دل خود که بود بر دستم

نبود کس که زکوی تو رخت بربستم

هزار خار مغیلان بپا شکستم بیش

ولی عزیمت احرام کعبه نشکستم

من ارچه شبنمم اما شدم بچشمه مهر

اگر چو قطره ام اما ببحر پیوستم

بر آتش رخ تو خال تا که خوش بنشست

سپندوار بر آتش زشوق ننشستم

به همدمان معاشر بده قدح ساقی

مرا بخویش بهل کز نگاه تو مستم

سر ارچه در قدمش رفت و دین و دل برهش

ولی بقاعده کاری نیاید از دستم

علاج زخم دل آشفته کرد از لب و گفت

که مرهمست گر آشفته خاطرت خستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دل‌باختگی خود می‌گوید. او بیان می‌کند که هیچ‌کس جز عشق معشوقش نمی‌تواند او را از مسیرش دور کند و با وجود سختی‌ها و موانع، همچنان بر عشق خود پایبند است. او به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و حتی از آتش عشقش نمی‌هراسد. شاعر همچنین با دیگران می‌آشامد و به حال خود می‌پردازد و از دردهایش و مرهمی که از لب معشوق می‌گیرد، سخن می‌گوید. به‌طور کلی، این شعر نمایانگر شدت احساسات و وفاداری شاعر به عشق است.