شمارهٔ ۸۲۱ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
مقبول میفروش گر افتاد خدمتم
شاید ملک زند بفلک کوس دولتم
خضر خطت چو راهنما شد بر آن دهان
از دل ببرد وحشت ظلمات حیرتم
آلوده بود خاطرم از لوث کید و شید
پیر مغان بشست بدریای رحمتم
مفطور جام می نه من امروزم ای حکیم
کز می سرشته اند زآغاز فطرتم
من خود بطیب نفس نیم طالب لبت
کامد معاش تنگ زدیوان قسمتم
دیدم که شمع محفل بیگانگان شدی
از فرق سوخت تا بقدم نار غیرتم
تیر دعا نهفته ام اندر کمان بسی
اندر کمین نشسته مهیای فرصتم
من آشنای دیرم رندان پاک باز
چون میروم بکعبه گرفتار غربتم
آشفته راست دادن جان آرزوی دل
در خاک کویت ار بدهد مرگ مهلتم
هر چند ذره ام ننشینم مگر بمهر
از یمن عشق دوست بلند است همتم
عمریست کز سگان تو دارم خط قبول
ایدست حق مران تو خدا را زحضرتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود اشاره میکند و از تلاطم درونیاش، عشق و longing برای وصال محبوب صحبت میکند. او به نوعی خود را در حال خدمت به محبوب میبیند و از توانایی محبت و عشق در تغییر حال و احوالش سخن میگوید. شاعر ذکر میکند که با کمک معشوق، از ترس و دلهرههای خود رهایی یافته و به آرامش دست یافته است. او همچنین به تأثیرات عشق و دوستی بر روح و جانش اشاره میکند و میگوید که مرگ در راه عشق برایش یک نوع آرزو است. به طور کلی، این شعر نشاندهنده عواطف عاشقانه عمیق و تحولات روحی فرد در پی عشق است.