شمارهٔ ۸۲۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آتش کیست که من دیگ صفت در جوشم
با همه جوش چرا غنچه صفت خاموشم
قرب شمع است بلی آفت پروانه ولی
سر رود بر سر این کار بجان میکوشم
بنده و بندی عشقت نه من امروز شدم
کز ازل حلقه زلف تو بود در گوشم
گر برم لب بلب جام شبی بی لب تو
گر می صاف بود خون جگر مینوشم
چون از این دلق ریائی نشدم حاصل هیچ
میروم خرقه و سجاده بمی بفروشم
گر رود سر بسر مهر تو چون شمع مرا
کی توانم که بدل آتش عشقت پوشم
من بخود وصف تو گفتن نتوانم چون نی
هر چه نائی بدمد بردم من مینوشم
هر کجا باده کشیدیم بود هوش زدا
می عشق تو بنازم که فزاید هوشم
هست بردوش من آشفته گناه دو جهان
تا مگر دست خدا بار برد از دوشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و احساسات عمیقی است که شاعر به معشوق خود دارد. شاعر با تصاویری از آتش و شعله، تمایل و عجله خود را برای رسیدن به معشوق بیان میکند. او با وجود احساسات شدید خود، در درونش خاموش و ناتوان است. شاعر به تشبیه شمع و پروانه میپردازد و نشان میدهد که چگونه عشق او را به کام خود میکشد. او از بندگی عشق میگوید و تأکید میکند که از زمانهای دور به زلف معشوق وابسته بوده است. در ادامه، شاعری ناامید از دلق و ریای دنیا میگوید و تصمیم دارد از اینها کنارهگیری کند. در نهایت، او به بار گناهانش اشاره میکند و دعا میکند که خداوند این بار را از دوش او بر دارد. به طور کلی، شعر بازتابی از عشق، درد و جستجوی رهایی است.