شمارهٔ ۸۲۸ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
ناله زار زیر و بم اشک روان دمبدم
سوخت نشاط خاطر و ریخت بجامم آب غم
قصه عشق بر زبان گفتم تا نیاورم
شور نمی هلد مرا تا دمم اوفتد بدم
قاضی و شیخ و محتسب واله میگساریم
زآنکه مدام مستم و می نچشیده لاجرم
من بهوایت از عدم سوی وجود آمدم
باز ببوی عشق تو رخت کشم سوی عدم
نیست زدستگاه جم جز سخنی در این میان
جام بیار تا کنم عرضه به تو حدیث جم
قیس هزار آیدش بسته حلقه جنون
لیلی اگر برآورد بار دگر سر از حشم
زهره زبام آسمان روی بزیر آورد
مطرب بزم عاشقان ساز کند چو زیر و بم
بلبل بینوا مخور غم زخزان مکن فغان
یکدمه وصل روی گل دار عزیز و مغتنم
لاجرم از گناه من آشفته بگذرد
کی بخدم جز این کند شاه عزیز محتشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر شاعر از احساسات عمیق و درد عشق سخن میگوید. او بیان میکند که با هر اشک و آه، دلش میسوزد و غم به جانش مینشیند. یادآوری عشق برایش شور و نشاط به ارمغان میآورد، اما همزمان او را به سوی عدم میکشاند. او به مستی و سرخوشی خود اعتراف میکند و بیان میکند که همه چیز در این دنیا، مانند وقایع عاشقانه، عبث و بیفایده است. شاعر از زیبایی و لذت وصل یاد میکند و بر این نکته تأکید میکند که باید از لحظات شیرین عشق بهره برد، زیرا غم و درد ناشی از جدایی همواره در انتظار است. او در پایان از معشوق خود میخواهد که او را ببخشد و بر آشفتهحالی او بیتوجهی کند.