نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۳۵ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بغیر دست دل خود که بود بر دستم

نبود کس که زکوی تو رخت بربستم

هزار خار مغیلان بپا شکستم بیش

ولی عزیمت احرام کعبه نشکستم

من ارچه شبنمم اما شدم بچشمه مهر

اگر چو قطره ام اما ببحر پیوستم

بر آتش رخ تو خال تا که خوش بنشست

سپندوار بر آتش زشوق ننشستم

به همدمان معاشر بده قدح ساقی

مرا بخویش بهل کز نگاه تو مستم

سر ارچه در قدمش رفت و دین و دل برهش

ولی بقاعده کاری نیاید از دستم

علاج زخم دل آشفته کرد از لب و گفت

که مرهمست گر آشفته خاطرت خستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و دلدادگی خود اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هیچ‌کس جز دل خود او را در رابطه با معشوق رها نکرده است. او از سختی‌های راه عشق می‌گوید و اینکه با وجود درد و مشکلات، هرگز از عشقش دست برنمی‌دارد. شاعر به زیبایی و تاثیر چهره معشوق اشاره کرده و می‌گوید که در عشق خود، همواره احساسات عمیقی دارد. همچنین، به اهمیت دوستی و همراهی در این مسیر اشاره می‌کند و در انتها، از زبان معشوق مرهمی برای زخم‌های دل می‌خواهد. این شعر نغز، عمق احساسات و چالش‌های عشق را به خوبی به تصویر می‌کشد.