نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۳۷ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ما ز سودای گل و از بوستان آسوده‌ایم

نوبهاری جسته‌ایم و از خزان آسوده‌ایم

اصل جانان هست گو یک سر جهان فانی بود

یک جهان جان برده‌ایم و از جهان آسوده‌ایم

گر بهشت نسیه‌ای دارند وقتی زاهدان

ما به نقد از همت پیر مغان آسوده‌ایم

گر بلا پیوسته بارد زآسمان ما را چه غم

زآن که اندر سایه دارالامان آسوده‌ایم

ما به خاک میکده جستیم آب زندگی

خضر را گو کز حیات جاودان آسوده‌ایم

مژده کامد آن پری کاندر میان مردمان

ما ز طعن مردمان اندر جهان آسوده‌ایم

یوسفی در مصر دل جستم عزیز ای دوستان

از تمنای بشیر و کاروان آسوده‌ایم

ما متاع دین و دل دادیم بر تاراج عشق

از خطرهای ره وز رهزنان آسوده‌ایم

برده عشقت از دل پیر و جوان تاب و توان

خوش ز تیر طعنه پیر و جوان آسوده‌ایم

آن زره‌موی کمان‌ابرو که اندر خیل ماست

ما ز تیغ تیز وز تیر و کمان آسوده‌ایم

تا که آشفته امام عصر را شد مدح‌خوان

از بلای فتنه آخر زمان آسوده‌ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از آرامش و آسودگی خود در زندگی سخن می‌گوید. او با اشاره به گل و بوستان به زیبایی‌های زندگی اشاره کرده و از نگرانی‌ها و مشکلات دنیا دور است. شاعر بیان می‌کند که حتی اگر دنیا فانی باشد، او در سایه محبت و دوستی آسوده است. زاهدان بهشت را در آینده می‌طلبند، اما او از شادی و عشق واقعی که در لحظه تجربه می‌کند، راضی است. وی دچار بلاها و مشقات دنیا نمی‌شود، زیرا در سایه امن و محبت الهی سکونت دارد. در نهایت، شاعر از عشق و احساسات عمیق خود یاد می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که در دنیای پر از فتنه و چالش‌ها، باز هم به خاطر عشق و محبت در آرامش است.