شمارهٔ ۹۰۱ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ابریست کاو ندارد آثار فیض باران
چشمی که گریه اش نیست روز وداع یاران
لعل تو در شکرخند پرگریه چشم عاشق
بر خنده گل آری ابر است اشکباران
جانا قرار رفتن بهر سفر نهادی
گویا حذر نداری از آه بیقراران
غوغای دوستداران در فرقتت عجب نیست
در هجر گل عجب نیست نالند اگر هزاران
در هیچ گلستانی بی خار بن نبینی
خارند عشق بازان در کوی گلعذاران
در میکده چه سر است یا رب که اندر آنجا
گیرند تاج شاهی از خیل خاکساران
درویش کسوت فقر بر تن اگر کند راست
عار آیدش که پوشد تشریف شهریاران
یارب چه زور و پنجه است در کودکان اینشهر
یک نی سوار از این خیل تازد بشهسواران
گفتی بوقت رفتن بردار توشه از وصل
درد خزان نداند آسوده در بهاران
کی یادگار باشد از قامت دلارام
گر سرو صد هزار است در طرف جویباران
نشناختی زوصلش آشفته هجر آید
باشد عذاب دوزخ بهر گناه کاران
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالات عاشق و دلتنگیهای او میپردازد. شاعر به غم و اندوه جدایی از یار اشاره میکند و بیان میکند که گریه و اشک در روز وداع طبیعی است. همچنین، عشق همراه با درد و خارهایی است که در راه عشق وجود دارد. شاعر به میکدهای اشاره میکند که در آن خاکسارانی هستند که تاج و مقام میطلبند، و در ادامه به ناتوانی و ضعف در برابر عشق و جدایی پرداخته میشود. در نهایت، اشارهای به عذاب و رنج ناشی از نادانی نسبت به عشق و جدایی میشود.