نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۰۵ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا ز عشق بسی منت است بر گردن

که بازداشته شوقم زخواب وز خوردن

نه بار کس ببرد گردنم نه گوش حدیث

که حلقه‌هاست ز زلفت به گوش و بر گردن

چنان به نان جواَم خوش که برنجان شهان

نمانده حالت رشک و نه آرزو بردن

گرت هواست که در سولجان زلف افتی

سری چو گوی به میدان بباید آوردن

بیا به طوف گلستان عشق ای بلبل

کزین چمن بگریزد سموم پژمردن

ز سِرّ عشق مزن لاف بعد ازین درویش

اگر به سر بودت شوق نفس پروردن

کسی که طالب جانان بود به بزم وصال

ز جان بیایدش اول مفارقت کردن

مرا ز طعن رقیبان چه کم شود از مهر

ز نیش، طالب نوشَت نداند آزردن

برفت چون شب عمرت بگو مپای انجمن

که شمع را به سحرگاه باید افسردن

بمیر در ره مهر علی تو آشفته

که زندگی دهدت در هوای او مردن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوع عشق و دلبستگی می‌پردازد و احساسی عمیق از رنج و شوق را بیان می‌کند. شاعر از دردهای ناشی از عشق می‌گوید که او را از خواب و خوشی‌ها بازداشته است، و به حلقه‌های زلف معشوق اشاره دارد که به گردن و گوش او آویخته است. او از حالتی شبیه به نان جوام گلایه می‌کند و از آرزوها و حسرت‌های خود می‌نالد. شاعر با دعوت به جشن عشق و طراوت به بلبل، از لذت‌های عشق سخن می‌گوید و تاکید می‌کند که عشق واقعی به رنج و جدایی نیز منتهی می‌شود. او به این نکته اشاره دارد که هیچ طعنه و کنایه‌ای نمی‌تواند از عشق او به معشوق بکاهد و در نهایت، به این نتیجه می‌رسد که در عشق واقعی، حتی مرگ هم می‌تواند نشانه‌ای از زندگی باشد.