شمارهٔ ۹۱۱ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
خبر زمصر که دارد بشیر کیست عزیزان
که جان بکف بسر ره ستاده پیر بکنعان
هزار سلسله دل ناگهان زجای بجنبد
مگر که زلف سیاه تو بود سلسله جنبان
بهندوان تو نازم هزار بار کز افسون
بر آفتاب و بر آتشکده شد است نگهبان
زباغ بلبل اگر رفت گو برو که سر آمد
بشاخسار محبت هزار مرغ خوش الحان
بهوش باش تو ایشیخ پارسا که همه شب
بکفر زلف دو تا میزند بتی ره ایمان
چرا به تیره شب عاشقان تو رحم نداری
تو را که شد ید و بیضا عیان زچاک گریبان
نه سودمند بسودای عشق آمده عناب
بیار بوسی و فارغ کنم زدست طبیبان
تو میروی همه جا آفتاب وار درآئی
من از قفای تو آیم چو سایه از همه پنهان
زآب دیده سرشکم بشست نامه و گفتی
زچیست نامه آشفته را بخون شده عنوان
مگر که سلسله حب مرتضی زعنایت
برون کند زسر آشفته را خیال پریشان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و زیبایی و چالشهای آن صحبت میکند. شاعر به بشیر اشاره دارد و ابراز میکند که عشق و محبت همچون زلف معشوق، در دلها حرکتی ایجاد میکند. او به جذابیت و افسونِ محبوبهاش اشاره میکند و از بلبل و پرندهها به عنوان نماد عشق و زیبایی یاد میکند. در ادامه، شاعر به نگرانی از شب و تاریکی عشق میپردازد و از مشکلاتی که در این راه وجود دارد، صحبت میکند. همچنین به حال و هوای عاشقان، و اینکه چگونه عشق میتواند روح انسان را تحت تأثیر قرار دهد، اشاره میکند. در نهایت، شاعر خواهان روشنایی و آرامش در دل عشاق است.