شمارهٔ ۹۲۸ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به آن امید که مطلب بر او شود روشن
شبان طور رود سوی وادی ایمن
به دست حسن بتان نیست غیر باد به دستت
که خوشه چین نبرد دانه ای از آن خرمن
زعجز و لابه به عاشق در او اثر نکند
که هست با تن سیمین دل بتان آهن
بعشق و رندی و مستی سمر شدم چکنم
نه زاهدم که بپوشم لباس شید بتن
بدست غیر مده لعل لب زبوالهوسی
نگین جم چکنی زیب دست اهریمن
مکن تو دست بگردن رقیب را زنهار
که خون عاشق مسکین بگیردت دامن
گمان مکن که گذاریم دامنت از دست
اگر تو دست فشانی و برکشی دامن
تو غنچه لب چه بزه کرده ای خدنگ نظر
چو گل شهید تو پوشد زخون خویش کفن
یاد زلف تو آشفته شب بود افزون
که شب غریب بود بیشتر بیاد وطن
بخبث نفس گنه کار من شکی نبود
بآب مدح علی لیک شسته ام سروتن
مگر که نافه چینم زخامه میریزد
که بوی مشک شنیدند مردمم ز سخن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عاشقانه و درگیریهای عاطفی اشاره دارد. شاعر به دلبری و زیباییهای معشوق اشاره میکند و نشان میدهد که عشق او بر دل و جانش اثر گذاشته است. او از تلاشهای بیثمر عاشقانه و گاهی ناکامیها سخن میگوید و به زیباییای که در دلبستگی و مستی عاشقانه وجود دارد، اشاره میکند. همچنین، شاعر نگران از خطراتی است که ممکن است عشق به همراه داشته باشد و بر این نکته تأکید میکند که در عشق، عاشق باید مراقب باشد تا او را به هلاکت نرساند. در پایان، احساسات عمیق و نابی که بر اثر عشق در وجودش به وجود آمده، به تصویر کشیده شده است.