شمارهٔ ۹۳۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبی زشمع رخت بزم ما منور کن
مشام جان زسر زلف خود معطر کن
اگر بروی تو بندند در رقیبانم
بیا زراه نظرباز و جا بمنظر کن
بخور مجلس عشاق نیست عنبر و عود
به بزم انس از آنزلف عود و مجمر کن
مها زچهره رخشان بپوش روی قمر
بیا زپسته خندان کساد شکرکن
زنند لاف رعونت چو شاهدان چمن
تو سرو ناز بچم فخر بر صنوبر کن
شعاع طور تجلی زچشم مردم رفت
تو پرده برکش و آن جلوه را مکرر کن
اگر که عقل فریبت دهد که عشق مورز
نگار ساده بدست آر و می بساغر کن
و گر زخشکی زهدت بسر رود سودا
بیا بمیکده وز می دماغ جان تر کن
اگر هزار گنه گرده باشی آشفته
بیا و کسوت مهر علی تو در بر کن
کدورتی گر از آئینه بشرداری
دوباره طینت آدم زمی مخمر کن
شها معیشت درویش تو بسی تنگ است
زلطف روزی او را زنو مقرر کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دعوت به عشق و بزم شادی است. شاعر از محبوب میخواهد که با زیبایی و وجودش محفل را منور کند و جانها را معطر سازد. او نسبت به رقیبانش ابراز نگرانی میکند و از محبوب میخواهد با نگاهی مست و دلربا وارد شود. شاعر عشق را برتر از عطرها و تجملات میداند و از محبوب میخواهد که زیباییاش را نمایان کند و خود را از زهد و خودداری رها سازد. او تأکید میکند که حتی اگر شخصی گناهکار باشد، باز هم میتواند با عشق و مهر به خداوند نزدیک شود و از لطف او بهرهمند شود. شاعر در نهایت به محبوب توصیه میکند که با رحمت و لطفش معیشت درویشان را آسان کند.