شمارهٔ ۹۹ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
میان ما و تو الفت حکایتی است عجیب
که تو به عهد شبابی و من به نوبت شبیب
اگر تو مرکب تازی به خاک من تازی
چو گرد روح روان خیزدت ز سم رکیب
صلیب بستن اگر کار بتپرستان است
بت من از چه فکنده ز زلف عود صلیب
همین نه هندوی خال تو ذوق از آن لب یافت
بهشتیان همه دارند از این شراب نصیب
مگر که بر دل مجروح عاشقان زد دست
که خون چو سیل روانست زآستین طبیب
من از عتاب تو شکوه کنم غلطا حاشا
بیار هرچه تو داری برای دوست عتیب
نه عاشقست که خود مدعی و کذابست
محب اگر که شکایت کند ز جور حبیب
به چنگ غیر بود زلف یارم آشفته
فغان که رشته عمرم بود به دست رقیب
اگرچه نامه سیاهم ولی خوشم با این
که داوری نبود جز علی به روز حسیب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به بررسی رابطه عاشق و معشوق میپردازد و احساسات عمیق و متناقض عاشق را بیان میکند. شاعر به الفت و تعلق خاطر میان خود و معشوق اشاره کرده و از درد و شوق عاشقانه سخن میگوید. او معشوق را به زیبایی و بدون عیب توصیف کرده و بر تنهایی و رنج ناشی از دوری تأکید میکند. در پایان، شاعر به عدم وجود قاضی عادل در عالم اشاره میکند و تنها مقام علی را شایسته قضاوت در روز جزا میداند. زنندههای عشق و محبت، به همراه عذاب جدایی، از مضامین اصلی شعر هستند.