شمارهٔ ۹۹۹ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شکر گویم یا شکایت از تو ای شاه سیاه
ما تو تابنده ماه من همان در خوابگاه
آه بر لیلا چه رفته تا نیاید در حشم
بسته راه او مگر مجنون زخیل اشک و آه
گر براه مصر بینی ساربانا چشمه ای
چشم یعقوب است مانده منتظر در عرض راه
دوزخی در سینه دارم بی تو جیحونی بچشم
اشک و آه و رنگ رخسارم بر این دعوی گواه
ای زلیخا تو بخواب ناز خفته با عزیز
ناز پرور یوسفت افتاده اندر قعر پاه
اشک بی روی تو گلگون دیده از حسرت سفبید
چهره از غم کهربائی جسم از هجر تو کاه
میکند شبگیر هر جا هست در عالم سفر
من بیک شبگیر بر گردون فرستم پیک آه
تا ببیندت مگر خواهند خون خویشتن
کشتگان تو بمحشر زین تظلم دادخواه
از سیاهی شب هجران ندارم چاره ای
هم مگر آشفته بر زلفش برم این شب پناه
کافتاب و ماه دارد زلف او در آستین
دادخواهان راست چون زنجیر عدل پادشاه
آن شهنشاه فلک ایوان علی شیر خدا
کِش بود عرش برین کم پایهای از بارگاه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به معشوقاش میگوید. او در میان دلتنگی و غم، به یاد لیلا و مجنون میافتد و اشکهایش گواهی بر درد و آرزوی اوست. او به زلیخا و یوسف اشاره میکند و حسرت و عشقش را بیان میکند. شاعر در انتظار دیدار معشوق مانده و در دل خود دوزخ را احساس میکند. او از شب و تاریکی هجران میگوید و در پی پیک و پیامی برای معشوق است، تا شاید درد و رنج خود را به او برساند. در نهایت، شاعر به عظمت و قدرت خداوند اشاره میکند و از عرش الهی یاد میکند که نشان از جایگاه بلند عالم دارد.