شمارهٔ ۱۳۹ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
تا بعشق تو جان گرفتارست
دل از این درد و غم جگرخوارست
عمر خود هرکه بی غم عشقت
میگذارد بهر زه بیکارست
مکن انکار عشق ما زاهد
عاشقان را بعشق اقرارست
گرد کوی تو دایما عاشق
پا بجا در سفر چو پرگارست
خود محالست از تو ببریدن
با تو پیوستن ازچه دشوارست
هرکه از درد عشق بیم آرد
نیست عاشق که مرد بیمارست
دل بسودای وصل جانان باخت
جان ودل را، واز دوئی وارست
کی فرود آوریم سر به بهشت
غرض عاشقان چو دیدار است
چون اسیری بقید عشق رخش
جمله خلق جهان گرفتارست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر بیان میکند که عشق او به معشوقش باعث گرفتار آمدن جان و دلش شده و از درد و غم رنج میبرد. او عمر کسانی را که بدون عشق میگذرانند، بیفایده میداند. همچنین به زاهدان هشدار میدهد که نباید عشق را انکار کنند، زیرا عاشقان در عشق خود صادقاند. او عشق را همچون یک سفر دایمی میداند که در آن نمیتوان از معشوق جدا شد. شاعر به این نکته اشاره میکند که کسی که از درد عشق ترس دارد، در واقع عاشق نیست. نهایتاً، به عموم کسانی که گرفتار عشق هستند اشاره میکند و میگوید که تمامی موجودات جهان تحت تأثیر عشق قرار دارند.