نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۷ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جانم اسیر دام سر زلف یار شد

دل در هوای حسن رخش بیقرار شد

جانها معطرست و دو عالم پر از نسیم

تا زلف عنبرین برخت مشکبار شد

زآوازه فراق تو دلها بباد رفت

در آرزوی وصل تو جانها نثار شد

تا در میان جان و دلم عشق جای ساخت

عقل و قرار و صبر زمن برکنار شد

اسرار عشق هرکه چو منصور فاش کرد

بنگر سرش چگونه سزاوار دار شد

در ملک مصر چو یوسف عزیز گشت

هرکس که او بکوی غم عشق خوار شد

از دل هوای مسجد و محراب و زهد رفت

ما را درون میکده زان دم که بار شد

درملک وصل دوست بیک لحظه میرسد

هرکو سمند عشق درین ره سوار شد

یک رنگ شد چو جان اسیری براه عشق

هر دل که با محبت جانان دوچار شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و اثرات عمیق آن بر دل و جان انسان است. شاعر به اسارت جانش در زلف معشوق و دل دغدغه‌مندش در آرزوی وصال او اشاره می‌کند. او وصف می‌کند که دنیا پر از عطر و نسیم عاشقانه است و فراق معشوق چگونه دل‌ها را آزرده کرده و جان‌ها را فدای عشق می‌کند. همچنین، زمان و عقل در برابر عشق شکست می‌خورند و در نهایت، شاعر به نکته‌ای اشاره می‌کند که عشق واقعی انسان را به سوی میکده و زندگی آزاد می‌کشاند. در این راه، هر که سوار بر اسب عشق باشد، به وصال معشوق خواهد رسید. در نهایت، عشق به مانند یک رنگ واحد، همه دل‌ها را به هم متصل می‌کند.