شمارهٔ ۱۷۸ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که یار ز رخسار پرده را بگشود
بیا که هر چه نهان بود آشکار نمود
بیا که مجلس ما بزمگاه مستانست
بیاکه ساقی و جام است و بانگ ساز و سرود
بیا و باده بنوش و زیان خود طلب
چو ره بدوست نبردی، ز زهد خشک چه سود
بیا که میکده در باز کرد باده فروش
که عارفانه بنوشیم می برغم حسود
چه شد که جمله ذرات مست و بیخبرند
نگر مگر در میخانه ساقیم بگشود
کنون که فرصت عمر است خوش غنیمت دان
شراب و شاهد و مطرب نوای بربط و عود
حریف ما شو و می نوش و روی ساقی بین
ببزمگاه شهود آ چه جای گفت و شنود
بیا و پیر خرابات عشق را دریاب
که رهبرست و بمعشوق میرساند زود
چه باده های پیاپی که میدهد ساقی
بجان مست اسیری درون بزم شهود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
به این شعر دعوتی است به جشن و شادی و نوشیدن شراب. شاعر از یاری میخواهد که پردهها را کنار بزند و حقایق پنهان را نمایان کند. فضا را به بزم مستان تشبیه میکند و بر اهمیت لذتبردن از زندگی تأکید دارد. او از مخاطب میخواهد که از زهد خشک بپرهیزد و به میکده بیاید تا از باده و زیباییها بهرهمند شود. در این مجلس، همه در حال مستی و شادمانی هستند و فرصت زندگی را غنیمت میشمارد. در نهایت، به دلدادگی و عشق اشاره میکند و از یک پیر خردمند دعوت میکند که در این مسیر راهنما باشد.