شمارهٔ ۲۱۶ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوش یارم پرده از رخسار خود بگشاده بود
گویی از حسنش قیامت در جهان افتاده بود
در ملاحت مثل او هرگز ندیدم در جهان
آن پری رو گوئیا در حسن حوری زاده بود
وه چه عیشی داشتم کز چشم مست و روی او
شاهد و شمع و شراب و مطرب آماده بود
مجلس همچون بهشت و یارحوری در کنار
در میان این مطرب از جام لعلش باده بود
چون حمایل ساعد سیمین او در گردنم
بر رخ زردم رخ خورشید وش بنهاده بود
دست ما بگرفته یار و در برخود میکشید
دولت عالم چگویم دوش دستم داده بود
در جمال نوربخش او اسیری والهی
بیخود از خود گشته وز قید جهان آزاده بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی و محبت یار خود سخن میگوید که چهرهاش را نمایان کرده و به وصف او میپردازد. او از زیبایی حیرتانگیز و جذابیت یار میگوید و میبیند که چنین جمالی در دنیا بینظیر است. شاعر از لحظههای شاد و خوشی که با یارش در کنار مشروبات و موسیقی سپری کرده، لذت میبرد. او توصیف میکند که حضور یار به مانند بهشت است و در آغوش او احساس آزادی و بیخیالی میکند. در نهایت، این شعر از عشق و اشتیاق شاعر به یار و زیبایی بینظیر او حکایت دارد.