شمارهٔ ۳۱ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
زد خیمه شاه عشق بصحرای جان ما
ویران شد از سپاه غمش خان و مان ما
از دست جور عشق خرابست ملک جان
برآسمان شد از ستمش الامان ما
ز آهم نگرکه خلق بفریاد آمدند
نشنود یار این همه آه و فغان ما
بی درد عشق صبر نداریم یک نفس
درد و غمست مونس هر دو جهان ما
پنهان ز خلق کرده ام اسرار عشق را
پیداست پیش تو همه سر نهان ما
شد عاقبت بدولت عشقت براه عشق
بی نام و بی نشان همه نام و نشان ما
گفتم بجان تو که دل از غم خلاص کن
گفت از تو این نبود اسیری گمان ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و درد ناشی از آن است. شاعر از ویرانی و خرابی که عشق در جان او به وجود آورده، سخن میگوید. او به ستم و بیتوجهی معشوق اشاره میکند که انگار در برابر آلام و آههای او بیتفاوت است. همچنین، شاعر به حالتی از سرگشتگی و ناتوانی در تحمل درد عشق اشاره دارد و در انتها به رازهای عشق اشاره میکند که فقط برای معشوقش قابل درک است. در نهایت، او تمنای رهایی از غم را دارد، اما معشوق پاسخی میدهد که این سرنوشت از آنِ اوست و او باید با آن کنار بیاید.