نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹۱ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ما از غم تو بی سر و سامان نشسته ایم

بی وصل تو بماتم هجران نشسته ایم

زان دم که خط دوست بپوشید روی او

با دود دل ز آتش پنهان نشسته ایم

اندر هوای چشم و دو زلف سیاه او

بیمار و ناتوان و پریشان نشسته ایم

چون چشم مست اوست مرا ساقی از ازل

سرمست و پرخمار بدوران نشسته ایم

عمری در انتظار که روشن شود دلم

از شمع روت با دل سوزان نشسته ایم

تا روی چون چراغ تو شد شمع مجلسم

در پرتو جمال تو حیران نشسته ایم

چون بلبلان بموسم گل با هزار درد

اندر هوای روی تو نالان نشسته ایم

فارغ ز مدعی و ز اغیار بوده ایم

بی زحمت حسود بیاران نشسته ایم

همچون اسیری در غم آن سرو سیم بر

با روی زرد و دیده گریان نشسته ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار از غم و دوری محبوبش سخن می‌گوید و به حالتی پریشان و بی‌قرار اشاره دارد. او اظهار می‌کند که از زمان جدایی و پنهان شدن چهره محبوب، دلش در آتش درد و حسرت می‌سوزد. در حالی که به زیبایی چشمان او فکر می‌کند، به بیماری و ناتوانی خود در عشق اشاره دارد. شاعر همچنان از انتظار و longing برای وصال محبوب می‌گوید و خودش را در حالتی متعجب و حیران نسبت به زیبایی او توصیف می‌کند. در نهایت، او احساس اسیری در غم و درد عشق و longing را ابراز می‌کند و به سختی و رنج ناشی از این عشق اشاره می‌کند.