شمارهٔ ۳۹۵ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
چون یار برقص آید من مطربی آغازم
ور من بسماع ایم یارست نوا سازم
از مهر رخش گردد ذرات جهان رقصان
در جلوه چو می آید آن دلبر طنازم
در حسن رخ جانان جان گشت چنان حیران
کز تاب جمال او با خویش نپردازم
از شوق جمال تو بربوی وصال تو
در انجمن و خلوت با یاد تو همرازم
اسرار غم عشقت میداشت دلم پنهان
دردا که فتاد اکنون از پرده برون رازم
سودای جهان یکسر کردیم برون از سر
تا سوز غم عشقت شد مونس و دمسازم
گر زانکه گداگشتم بی برگ و نوا گشتم
برجمله شهنشاهان از عشق تو می نازم
گر عشق جهان سوزت با ما نفسی سازد
یک لحظه ز عقل و دین بنیاد براندازم
گر جان اسیری را دادی بوصالت ره
شکرانه آن خود را پیش تو فدا سازم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و زیبایی محبوبش سخن میگوید. او میگوید وقتی یار به رقص میآید، او میخواهد موسیقیاش را آغاز کند. زیبایی محبوبش باعث شده که دل او حیران شود و از شوق عشق، هر لحظه با یاد او زندگی کند. او از غم عشق خود رازها و دردهایی را پنهان کرده، اما اکنون این رازها فاش شدهاند. شاعر میگوید که تمام دنیا را برای عشق معشوقش رها کرده و حتی به خاطر او از عقل و دین نیز میگذرد. در نهایت، او اعلام میکند که اگر راهی به وصال معشوقش بیابد، خودش را برای شکرگزاری فدای او خواهد کرد.