شمارهٔ ۴۰۱ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من که پیوسته بروی تو چنین حیرانم
صفت حسن تو چون گویم و کی بتوانم
حیرت عشق مرا بیخبر از من دارد
من بدین حال کجا حال دگر میدانم
عاشقان گر بره عشق نهادند قدم
من درین ره بهوای تو بسرگردانم
زاهدا پیش تو گر عیب نماید رندی
من بصدق دل و جان خاک ره رندانم
نیست مارا نفسی بی رخ تو صبرو قرار
من بدین شوق چه موقوف قیامت مانم
گرستانم ز لب لعل تو داد دل خود
چون خضر زنده جاوید بماند جانم
(چه شوی رنجه اسیری بمداوای دلم)
(غیر دردش چو نسازد بجهان درمانم)
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و حیرت از زیبایی معشوق است. شاعر درگیر شگفتی و عشق است و بیان میکند که چگونه نمیتواند وصف زیبایی معشوق را به درستی بیان کند. عشق او به حدی عمیق است که به طور کامل در دنیای عشق غرق شده و از خود بیخبر است. او عاشقانه و با صدق در پی معشوق است و حتی اگر دیگران عیوب او را نشان دهند، او همچنان به عشق و رندان راه افتخار میکند. همچنین، او بدون وجود معشوقش آرامش و صبری ندارد و از درد دلش به شدت رنج میبرد، به طوری که هیچ درمانی جز عشق معشوق برایش موثر نیست.