نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۴ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

جلوه معشوق دیدم در لقای عاشقان

واله و شیدا ازآنم در هوای عاشقان

در تجلی رخ معشوق و تاب حسن او

گر فنا شد جان ما بادا بقای عاشقان

سرفراز کاینات آمد بملک هر دو کون

هر سری کو خاک ره شد زیر پای عاشقان

گر بکوی عاشقان گشتم نثار ره، چه شد

صد هزاران جان و دل بادا فدای عاشقان

آنکه با نام و نشان از وصل معشوق آمدست

دردو عالم کس نمی بینم ورای عاشقان

رو مگردان از جفا و جور عشق و مهر کن

در میان جان و دل مهرو وفای عاشقان

پادشاه تخت ملک عشق آمد لایزال

دل که باشد در جهان از جان گدای عاشقان

از شراب وصل جانان گشت مست و بیخبر

جان که شیدای جهان شد در ولای عاشقان

ای اسیری تا بکی داری نهان اسرار عشق

چون جهان پرگشت از صیت و صدای عاشقان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به ابراز عشق و شیدایی نسبت به معشوق می‌پردازد. او از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر عاشقان سخن می‌گوید و می‌گوید که جان خود را برای عشق آماده است و حتی اگر به فنا برود، این عشق برایش باقی می‌ماند. شاعر عاشقان را افرادی سرفراز و بزرگ می‌داند که در راه عشق جان و دل خود را فدای معشوق می‌کنند. او نسبت به درد و رنج عشق تأمل می‌کند و از معشوق می‌خواهد که با محبت و وفا به عاشقان پاسخ دهد. در نهایت، شاعر عشق را پادشاهی می‌داند که دل‌های عاشقان را تسخیر کرده است و آن‌ها را در مستی وصال غرق کرده است.