نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۶ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از حد گذشت نوبت هجران جان ستان

وقت است کز وصال تو گردیم شادمان

تا با خودی ز وصل نخواهی شنید بو

واصل گهی شوی که نیابی ز خود نشان

وصل تو نیست لایق زهاد خودپرست

این دولتی است در خور عشاق جان فشان

ره می نمود جانب هستی خرد ولی

عشقم بسوی فقر و فنا برد موکشان

چون در طریق عشق حجابست کبر و ناز

دارم همیشه روی نیازی برآستان

زنگ خیال و وهم زمرآت دل زدای

تا روی جانفزاش نماید درو عیان

از جام عشق جان اسیری چو مست شد

فارغ ز هست و نیست ز سود آمد و زیان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حالت عاشقانه و عمیق شاعر است که به التماس و خواستن وصال معشوق خود می پردازد. شاعر از رنج جدایی و هجران می گوید و ابراز امیدواری می کند که در این زمان که دیگر نمی‌تواند از وصال لذت ببرد، به شادی برسد. او تأکید می‌کند که اصل عشق واقعی در فقر و از خودگذشتگی نهفته است و کسانی که به خود برتری می‌نوازند، نمی‌توانند به این وصال دست یابند. در نهایت، شاعر به وضعیت عشق خود اشاره می‌کند که او را از امور دنیوی و مادی جدا کرده است و به حالت مستی و اشتیاق نسبت به معشوق، آزاد و فارغ از قید و بندها می‌برد.