شمارهٔ ۴۴۵ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
من بسودای تو فارغ گشتم از سودای کون
مرغ دل بی تو نخواهد یکدمی مأوای کون
با وجود لذت دیدار جان افروز تو
عاشق بیدل ندارد یک نفس پروای کون
لذت وصلت ندید و در خمار هجر ماند
هر دلی که باشد مست از صهبای کون
کی تواند باز کردن دیده بی دیدار تو
هر کسی کز حب مال و جاه شد شیدای کون
می نیابد گوهر عرفان و در سر عشق
هرکه غواصی کند از حرص در دریای کون
عاشق دیوانه را پروای ننگ و نام نیست
لاجرم در عشق دایم هست او رسوای کون
شاد باشد چون اسیری دایم از گنج لقا
هرکه از نقد غم تو دارد استغنای کون
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این غزل درباره عشق و فراق است و به بیان احساسات عمیق عاشق نسبت به معشوق میپردازد. شاعر بیان میکند که عشق واقعی فراتر از دنیای مادی و زرق و برقهای ظاهری است. او میگوید که بدون دیدار معشوق، هیچ آرامشی ندارد و عشق حقیقی هیچگاه به مسائل اجتماعی و مادی فکر نمیکند. در نهایت، شاعر ابراز میکند که تنها کسانی که از غم فراق معشوق آزاد شوند، به حقیقیترین لذتهای عشق دست خواهند یافت. عشق به معشوق برای عاشق مانند یک گنج است که او را از غم و دلتنگی نجات میدهد.