نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵۷ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

یار ما دوشینه آمد پرده افکنده ز رو

بانگ زد کای عاشق دیوانه حالت بازگو

تا بدرد عشق ما چون میگذاری روزگار

رهبر و مونس که داری در طریق جست و جو

چون نظر کردم برویش واله و حیران شدم

بیخبر گشتم ز خود در حسن جان افروز او

چون بهوش آمد دلم زان محو گفتم کای صنم

درد عشقت خود نمی آید بوصف گفت و گو

لیک در ره هادی عشق تو آمد رهبرم

مونسی دیگر ندارم جز خیال روی تو

گفت هی مجلس بیارائید و باده آورید

در زمان دیدم که حاضر شد می و جام و سبو

جام پر می کرد و گفت ای عاشق مستم بیا

خوش بنوش از دست ساقی باده بیرنگ و بو

چون بنوشیدم بیکدم مست لایعقل شدم

بیقراری کردم آغاز و برآمدهای و هو

پس سبو را برگرفت و ریخت در کامم تمام

تشنه گشتم زان می و گفتم که دیگر باده کو

صد هزاران خم می آورد کین را نوش کن

نقش غیر از لوح هستی زین می صافی بشو

نوش کردم جمله را و تشنه تر گشتم ازآن

گفتم ای ساقی می باقی بیاور زو بزو

صد هزاران بحر می دیدم که شد در دم عیان

جمله را یک جرعه کردم بد هنوزم آرزو

بعد ازآن دیدم دو عالم شد شراب و من ز شوق

خوش بیکدم در کشیدم جمله را از جام هو

پس درآن مستی ز هستی فانی مطلق شدم

سر عالم زان فنا شد کشف برمن موبمو

چون بقا دیدم اسیری زان فنای سرمدی

بودم، آن یاری که می جستم مدامش کوبکو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، عاشق دیوانه‌ای به ملاقات یار خود می‌رود که در یک مجلس با باده و جشن روبرو می‌شود. در ابتدا، دلش را در توصیف زیبایی‌های یار گم می‌کند و از خود بی‌خبر می‌شود. یار به او می‌گوید که باید مجلس را بیارایند و باده بیاورند. پس از نوشیدن شراب، عاشق به شدت مست می‌شود و احساس می‌کند که تشنه‌ی باده و عشق است. او از ساقی می‌خواهد که باده بیشتری بیاورد و در پی لذت و سرمستی است. در نهایت، او از دنیای مادی و هستی فانی رهایی می‌یابد و خود را در جهان بقا می‌یابد، و به آن یاری که مدام در جستجویش بوده، دست پیدا می‌کند. شعر به بررسی عشق، مستی و جستجو برای حقیقت می‌پردازد.