شمارهٔ ۴۶۴ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم ز شوق جمال تو مست و دیوانه
بملک عشق و جنونم عجایب افسانه
شنیده ام رخ ساقی توان بمستی دید
ز کنج صومعه زین رو شدم به میخانه
بوصل دوست چو خواهی که آشنا گردی
ببایدت شدن اول ز خویش بیگانه
ز خود پرستی و هستی دلم بجان آمد
بگو که ساقی مستان بیار پیمانه
همیشه بیخود وبیمار و مست و مخمورم
ز سحر غمزه فتان و چشم مستانه
همه گدا نتوان بود وقت آن آمد
که در جهان علمی برکشیم شاهانه
چه بار عشق نهی گفتمش بجان خراب
بگفت گنج نهان میکنم بویرانه
غم فراق تو بگذشت و جان و دل وارست
رسید نوبت شادی ز وصل جانانه
ز زهد و دین و ز دنیا بشو اسیری دست
درآ بکوی خرابات عشق مستانه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان شوق و علاقه شاعر به معشوق و زیباییهای عشق میپردازد. شاعر از حالت مستی و دیوانگی خود بر اثر عشق صحبت میکند و اشتیاقش برای دیدار معشوق را بیان میکند. او میگوید برای آشنایی با دوست باید از خود فاصله گرفت و به دنیای عشق وارد شد. همچنین، شاعر به غمهای ناشی از فراق اشاره میکند و سرانجام به شادی و وصال میرسد. او در نهایت از زهد و دین دوری میجوید و به کوی عشق و خرابات مستانه دعوت میکند.