شمارهٔ ۴۶۵ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای جمال روی تو خورشید تابان آمده
وی دو زلف مشکبویت عنبرافشان آمده
در شعاع روی تو دل واله و حیران شده
جان بسودای سر زلفت پریشان آمده
در خم هر موی تو پیداست زنار و صلیب
زلف و رویت جان ما را کفر و ایمان آمده
ز آتش شوقت دلم پیوسته در سوز و گداز
داغ بیحد از غم عشق تو برجان آمده
عشق ورزی بین که هر دم یارباما می کند
گه شده پیدا جمالش گاه پنهان آمده
از نقاب جمله ذرات جهان دیدم عیان
مهر حسن روی او چون ماه تابان آمده
فکر زلف یار جانرا دایما همدم شده
مونس دل ذکر حسن روی جانان آمده
جان مشتاق لقارا سوز شوقش مرهم است
عاشقانرا درد عشقش عین درمان آمده
جمله ذرات جهان درپرتو مهر رخش
چون اسیری دایما شیدا و حیران آمده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد. شاعر از جمال دلربا و زلفهای مشکین او سخن میگوید و تأثیر عمیق این زیبایی بر دل و جانش را بیان میکند. عشق به این معشوق باعث سوز و گداز دل شاعری شده که در هر لحظه دلش متوجه اوست؛ گویی زیبایی او، هم ایمان و هم کفر را برای جانش به ارمغان آورده است. شاعر نشان میدهد که عشق به او چگونه به آرامی به درد و درمان تبدیل شده و دل را دایماً مشغول خود میسازد. در نهایت، تأثیر این عشق بر همه ذرات جهان را بیان کرده و عشق را به عنوان نیرویی رهاییبخش و عمیق معرفی میکند.