شمارهٔ ۴۸۵ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خدا راای صبا از من دعائی
ببر پیش جفاجو بیوفائی
بگو با عاشق مهجور زارت
چنین بی رحم و ناپروا چرائی
بگفت و گوی بدگویان حاسد
چرا بیگانه گشتی ز آشنائی
ترا آرام بی ما هست، لیکن
مرا بی تو قراری نیست جائی
شدم لایعقل از حیرت که دایم
در آغوش منی و ز من جدائی
چو پیدا گشت نام عشق و عاشق
نیم یکدم بعشقت بی بلائی
اسیری او سر وصلت ندارد
ازآن در دست هجران مبتلائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از خداوند میخواهد که دعایی به صبا (نسیم صبح) برساند تا به معشوقش برساند. او از بیوفایی و بیرحمی معشوقش گلهمند است و میگوید که این عشق او را به شدت آشفته کرده است. در حالی که معشوق بدون او آرامش دارد، شاعر نمیتواند بدون او آسوده باشد. او محصول عشق و جدایی را درک میکند و به نوعی از سردرگمی و حیرت خود در این رابطه میگوید. غم و درد جدایی او را دچار عذاب کرده و به نوعی اسیر آن حسرت شده است.