شمارهٔ ۵۲ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای منکسف ز تاب جمال تو آفتاب
وی ماه رو ز عاشق بیچاره رو متاب
عمری بآرزوی تو گشتیم در بدر
اکنون مران مرا ز درخودبهیچ باب
آئینه خدای دل صاف عارفست
زاهد مگو دل تو درآید درین حساب
مکتوب شد بدفتر دل سرهر دو کون
ای جان بکوش تا که بدست آری این کتاب
روی ترا بغیر جمال تو پرده نیست
وقت کسوف بر رخ خور مه شود نقاب
فارغ ازین شراب و کبابست مست عشق
دارد ز دل کباب و ز خون جگر شراب
تا در نقاب زلف نهان شد جمال دوست
آزاده نیست جان اسیری ز پیچ و تاب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر از تابش جمال محبوبش به آفتاب و ماه صحبت میکند و ابراز میدارد که عمرش را در آرزوی او سپری کرده است. او از زاهدان میخواهد که دل را در حساب عشق نیاورند و اشاره میکند که زیبایی معشوق هیچ پردهای ندارد. همچنین تأکید میکند که عاشق واقعی از دنیای مادی و لذتهای زودگذر فارغ است و فقط به عشق و زیبایی میاندیشد. در پایان، شاعر به حالت اسیری اشاره میکند که زیبایی معشوق او را در خود پیچیده و در بند عشق نگهداشته است.