شمارهٔ ۵۶ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا بکی باشد نهان خورشید رویت در حجاب
کاشکی از حسن رخسارت برافتادی نقاب
نور وحدت گر نمود از پرده کثرت جمال
در شب تاریک بینی گشته تابان آفتاب
گر بصورت می نماید موج و دریا غیر هم
در حقیقت نیست جز یک چیز دریا و حباب
از ازل مامست از میخانه عشق آمدیم
بیخبر از جام وصل دوست بودند شیخ و شاب
هرکه عاشق نیست همچون صورت بی جان بود
زاهد مازین سخن چون مار در پیچست و تاب
گر نمی خواهد که ریزد خون عاشق بی گناه
چشم شوخش از چه رو باماست در عین عذاب
مبتلا گشتم بعشق او بانواع بلا
دل ز دست عشق مدقوقست و جان در اضطراب
زاهد هجران زده رو در خرابات فنا
بگذر از هستی بنوش از ساغر وصلش شراب
شهرتی کردی ببدنامی اسیری در جهان
زانکه دایم زند و قلاشی و بدمست وخراب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و زیبایی حقیقی میپردازد. شاعر از حجابهای ظاهری که موجب پنهان شدن حقیقت میشوند صحبت میکند و آرزو دارد که زیبایی عشق و حقیقت از این حجابها بیرون آید. او اشاره میکند که در اعماق وجود، همه چیز یکی است و تفاوتهای ظاهری (مانند دریا و حباب) پیشپاافتادهاند. شاعر همچنین به حال عاشقان اشاره میکند که بیخبر از عشق واقعی، در تاریکی و بلا غوطهورند و عشق را منبعی از اضطراب و درد میداند. او زاهدانی را مینویسد که در پی تزکیه و دور بودن از عشقاند، اما آن عشق حقیقی است که باید در آن غرق شد و از آن نوشید. در نهایت، شاعر به سرنوشت افرادی که در جستجوی عشق نبودهاند و دچار بدنامی شدهاند، اشاره میکند.