نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / ملحقات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

یار در جانست و جان جویان که آن جانان کجاست

دل بدلبر همدم و پرسان ز جان کان جان کجاست

ای دل غافل چه مینالی ز درد فرقتش

من چو در عین وصالم آخر این هجران کجاست

می نماید عکس رخسارش ز مرآت جهان

حسن او پیداست از عالم بگو پنهان کجاست

یار در دل ساکن است ای جان چرا سرگشته ای

هر طرف جویی خبر کان منزل جانان کجاست

گشت پیدا حسن جانان در لباس جان و تن

دیده بینا کجا و صاحب عرفان کجاست

یار نزدیکست و ره نزدیک و تو افتاده دور

سالک ره را بگو کان راه بی پایان کجاست

درد عاشق را دوا جز دیدن معشوق نیست

سوز عشقش را جز این مرهم دگر درمان کجاست

من که رند و عاشقم نه زاهد پرهیزگار

از لقای دوست مستم زهد سرگردان کجاست

گر نوا خواهی ز وصلش در ره عشاق رو

راه تو عشقست اسیری عقل بی سامان کجاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به جستجوی معشوق و درد دل عاشقی می‌پردازد. شاعر به طور مکرر سؤال می‌کند که محبوب کجاست و از شدت عشق و دوری از او، دل خود را به درد می‌آورد. او تأکید می‌کند که یار در دل او ساکن است، ولی او همچنان به دنبال نشانه‌هایی از معشوق می‌گردد. درد عاشق تنها با دیدن محبوب درمان می‌شود و در این مسیر، عشق را به عنوان بهترین راهنمای زندگی معرفی می‌کند. شاعر در انتها از زندگی زاهدانه و مطیع عقل انتقاد می‌کند و عشق را برتر می‌داند.