شمارهٔ ۱۱ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
آمده از خود به تنگ کو سرِ دار فنا
نوبت منصور رفت گشته کنون دور ما
تا نکنی ترک سر پای در این ره منه
خود ره عشق است این هر قدمی صد بلا
موجهٔ طوفان عشق کشتی ما بشکند
دست ضعیفان بگیر بهر خدا ناخدا
خضر رهی کو که ما عاجز و درماندهایم
کعبه مقصود دور خار مغیلان به پا
از کف من برده دل آن بت پیمان گسل
رشک بتانِ چو گل غیرت ترک خطا
کیش تو عاشق کشی مهر و وفا کار من
از لب تو حرف تلخ وز لب من مرحبا
گرچه نکردی قدم رنج به بالین من
لااقل از بعد مرگ بر سر خاکم بیا
سینهٔ اسرار را محرم اسرار ساز
ای تو به زلف و به رخ رهزن و هم رهنما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و دردهای عشق میپردازد. شاعر به سردار فنا اشاره میکند و از نوبت منصور میگوید که به او دوری شده است. او را به ترک نکردن راه عشق و پذیرش دشواریهای آن دعوت میکند. طوفان عشق میتواند کشتی دل را بشکند، اما شاعر از خدا میخواهد که دست ضعیفان را بگیرد. او خود را در شرایطی عاجز و درمانده حس میکند. اشاره به کعبه بهعنوان هدف و دوری از آن نشاندهنده آرزوهای دوردست است. شاعر عشق و وفا را ستایش میکند و به یاد کسی که دلش را شکسته، از او میخواهد که حتی پس از مرگ به یادش بیفتد. در نهایت، خواب و خیال را به عنوان راهزن و راهنمای عشق معرفی میکند.