نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۵ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

شمع رویش چو برافروخت ببزم ابداع

همچو انجام در آغاز یکی داشت شعاع

تافت بر طلعت ساقی پس از آن برباده

آمدی مجلسیان را بنظر این اوضاع

جلوه یکتا و مجالی بودش گوناگون

هست در عین تفرد به هزاران انواع

نبود بیش ز یک پرده نوای عشاق

بر مخالف ره این راست نیاید بسماع

نور و نار و گل و خار از ره هستی است یکی

بشنو این کان سخنان دگر آرند صداع

فتنهها آمده از سر میانت بمیان

از میان پرده برانداز و برانداز نزاع

این جهان چیست که کس زهدبورزداروی

بس کساد است ببازار تو اینگونه متاع

ای که جوئی در دلدار بیا بر در دل

وی که پوئی ره اسرار بکن خویش وداع

ای که جوئی در دلدار بیا بر در دل

وی که پوئی ره اسرار بکن خویش وداع

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از جدایی یار دلخواهش و رنج و حسرت ناشی از این جدایی سخن می‌گوید. او به ستم روزگار و تاسف بر چرخی که بر او می‌چرخد اشاره می‌کند و خود را مانند یعقوب می‌داند که یوسفش را گم کرده است. همچنین، او از ناامیدی خود در میان بهار و عدم دستیابی به شادی و زیبایی یاد می‌کند. معلمی که در ابتدا نوشته‌ای در مقابل او قرار داد، را نیز به یاد می‌آورد و در نهایت، عمرش را در دایره‌ای از غم و رازهای نگفته می‌بیند و از گذر این عمر افسوس می‌خورد.