شمارهٔ ۱۱۷ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ساقی بیا که عمر گرانمایه شد تلف
دایم نخواهد این در جان ماند در صدف
طفلی است جان و مهد تن او را قرارگاه
چون گشت راهرو فکند مهد یک طرف
در تنگنای بیضه بود جوجه از قصور
پر زد سوی قصور چو شد طایر شرف
ز آغاز کار جانب جانان همی روم
مرگ ار پسند نفس نه جانراست صد شعف
تابی ز آفتاب بخاک آمد از شباک
خود بودی آفتاب چو شد پرده منکشف
انگشت بین که جمره شد و گشت شعله ور
پس در صفات نور شد آن نار مکتشف
کرد آفتاب باده تجلی در انجمن
قد کان من سنائها الارواح یختطف
موسی جان ز جلوه شدش کوه تن خراب
ولی بوجهه هو ذاالشطر و انصرف
اسرار جان کند ز چه رو ترک ملک و تن
بیند جمال مهر جلال شه نجف
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و وسعت عشق اشاره میکند و آن را از عقل و دانش فراتر میداند. عشق به عنوان نیرویی است که عقل را تحت تاثیر قرار میدهد و انسان را به سوی حقایق عمیقتر سوق میدهد. شاعر به بیان تضاد جنگ و عشق میپردازد و میگوید که عشق، حتی در میانه سختیها و نبردها، قدرتی است که انسان را تسلیم خود میکند. او از این موضوع یاد میکند که عشق در همه جا وجود دارد و در عین حال میتواند لطافت و ظرافتی بیهمتا را به زندگی ببخشد. همچنین به وضوح میگوید که جستجوی علم و معارف همواره باید با عشق در پیوند باشد. عشق میتواند در هر شکلی جلوهگر شود و هر کسی را به شناخت عمیقتری از خود و کائنات سوق دهد. در نهایت، شاعر به ما توصیه میکند که از عشق بیاموزیم و از نغمههای دلانگیز آن بهرهبرداری کنیم.