شمارهٔ ۱۱۶ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جدا شد از بر من یار گلعذار دریغ
دریغ از ستم چرخ بیم دار دریغ
نمود ساکن بیت الحزن چو یعقوبم
ربود یوسف من گرگ روزگار دریغ
چمن شگفت و مرا عقدهٔ ز دل نگشود
گلی نچیدم و بگذشت نوبهار دریغ
معلمی که ورق پیش من نهاد آغاز
نوشت بر سبق من نخست بار دریغ
میان دایرهٔ غم چو نقطهایم اسرار
تمام عمر گذشتی بدین مداردریغ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع گذر زمان، زندگی و لحظههای ناب آن میپردازد. شاعر با دعوت از ساقی، به اهمیت زندگی و لحظات گرانبها اشاره میکند و میگوید که این عمر محدود است و نمیتواند برای همیشه در یک جا بماند. او تصویر میکند که جان انسان همچون یک کودک در گهواره است که با گذر زمان و تجربیات، از آن گهواره رها میشود و به سوی جهان حرکت میکند. شاعر همچنین به جنبههای روحانی و زیباییهای زندگی اشاره دارد و از تضاد نور و ظلمت و تجربههای عمیق وجودی میگوید. او با استفاده از تمثیلهایی مانند آفتاب و باده، به غنای روح و زیباییهای وجود اشاره میکند. در نهایت، تأکید بر جستجوی حقیقت و زیباییهای الهی در زندگی و فراتر از دنیاست.